X
تبلیغات
دست نوشته های ادبی

دست نوشته های ادبی

مجموعه آثار شاعران

فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد

تاریخ تولد :  ............

تاریخ  درگذشت : .....

توضيحات -  آرامگاه : .

 

1313    

24/11/1345  

تهران - خیابان دربند - گورستان ظهیر الدوله 

 

 

بیوگرافی و زندگینامه

: فروغ‌ فرخزاد شاعره‌ معاصر در سال‌ 1313 شمسي‌ در تهران‌ به‌ دنيا آمد. فروغ‌ پس‌از پايان‌ کلاس‌ سوم‌ دبيرستان‌ به‌ هنرستان‌ بانوان‌ رفت‌ و خياطي‌ و نقاشي‌ ياد گرفت‌. درشانزده‌ سالگي‌ به‌ پرويز شاپور يكي‌ از بستگان‌ مادرش‌ كه‌ پانزده‌ سال‌ از او بزرگتر بود دل‌ باخت‌ و عليرغم‌ مخالفت‌ خانواده‌ با او ازدواج‌ كرد و به‌ اهواز رفت‌; ولي‌ كمتر از دو سال‌بعد از همسرش‌ طلاق‌ گرفت‌ و به‌ تهران‌ بازگشت‌ . فروغ‌ شاعري‌ را از هفت‌ سالگي‌ آغاز كرد و نخستين‌ مجموعه‌ شعر او در سال‌ 1331چاپ‌ شد. دومين‌ مجموعه‌ شعر فروغ‌ (ديوار) در بيست‌ و يك‌ سالگي‌ اين‌ شاعره‌ چاپ‌ شد و بدليل‌ برخي‌ گستاخي‌ها و سنت‌ شكني‌ ها مورد نقد و سرزنش‌ ادبا قرار گرفت‌. فروغ‌ فرخزاد يك‌ سال‌ بعد عليرغم‌ ملامت‌ شخصيتهاي‌ ادبي‌، سومين‌ مجموعه‌ شعر خود بنام‌ عصيان‌ را چاپ‌ كرد; اين‌ سه‌ مجموعه‌ شعر اشعاري‌ بودند زنانه‌ ، سركش‌، رومانتيك‌ وبحث‌ انگيز. فروغ‌ سپس‌ جذب‌ فعاليتهاي‌ سينمائي‌ شد و در سال‌ 1338 براي‌ مطالعه‌ و تجربه‌ سينما به‌ انگلستان‌ رفت‌. وي‌ پس‌ از بازگشت‌ در سال‌ 1341 فيلم‌ مستندي‌ از جذاميان‌ تبريز بنام‌ ( خانه‌ سياه‌ است‌) تهيه‌ كرد كه‌ اين‌ فيلم‌ در سال‌ 1342 برنده‌ جايزه‌ بهترين‌ فيلم‌ مستند فستيوال‌ اوبرهاوزن‌ ايتاليا شد. فروغ‌ در روز دوشنبه‌ 24 بهمن‌ 1345 دراثر سانحه‌ تصادف‌ رانندگي‌ در سن‌ سي‌ ودو سالگي‌ در گذشت‌. آثار: مهم‌ترين‌ آثار فروغ‌ فرخزاد عبارت‌ است‌ از: اسير(1331) ،ديوار ( 1335) ،عصيان‌( 1336) تولدي‌ ديگر( 1342) ايمان‌ بياوريم‌ به‌فصل‌ سرد( 1352) برگزيده‌ اشعار( 1353) گزينه‌ اشعار( 1364) كه‌ سه‌ كتاب‌ اخير پس‌ ازمرگ‌ وي‌ منتشر شدند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 9:1  توسط samaneh  | 

احمد شاملو

احمد شاملو

تاریخ تولد :  ............

تاریخ  درگذشت : .....

توضيحات -  آرامگاه : .

 

21/9/1304    

2/5/1379  

امزاده طاهر مهرشهر کرج 

 

 

بیوگرافی و زندگینامه

احمد شاملو، در ۲۱ آذر ماه سال ۱۳۰۴ هجري شمسي در تهران متولد شد. دوره کودکي را به خاطر شغل پدرش که افسر ارتش بود و هر چند وقت را در جايي ماموريت مي رفت، در شهرهايي چون رشت، سميرم، اصفهان، آباده و شيراز گذراند.
بين سالهاي ۱۳۳۶ تا ۱۳۷۶ دفترهاي متعددي از اشعار شاملو منتشر ميشود: «هواي تازه /۱۳۳۶»، «باغ آينه/ ۱۳۳۹»، «آيدا در آينه» و «لحظه ها و هميشه/ ۱۳۴۳»، «آيدا: درخت و خنجر و خاطره/ ۱۳۴۴»، «ققنوس در باران/ ۱۳۴۵»، «مرثيه هاي خاک/ ۱۳۴۸»، «شکفتن در مه/ ۱۳۴۹»، «ابراهيم در آتش/ ۱۳۵۲»، «از هوا و آينه ها/ ۱۳۵۳»، «دشنه در ديس/ ۱۳۵۶»، «ترانه هاي کوچک غربت/ ۱۳۵۹»، «مدايح بي حوصله/ ۱۳۷۱» و «در آستانه/ ۱۳۷۶».
احمد شاملو سرانجام در دوم مردادماه سال ۱۳۷۹ چشم از جهان فروبست و طي مراسم باشکوهي در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 8:59  توسط samaneh  | 

بی پاسخ

بی پاسخ از سهراب سپهری

 درتاریکی بی آغاز و پایان 
دری در روشنی انتظارم رویید


 در تاریکی بی آغاز و پایان 
دری در روشنی انتظارم رویید
خودم رادر پس در تنها نهادم 
و به درون نهادم 
 اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد 
 سایه ای در من فرود آمد 
 و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد 
پس من کجا بودم ؟
شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسانداشت 
 و من انعکاسی بودم 
 که بی خودانه همه خلوت ها را به هم می زد 
 و در پایان همه رویاها درسایه بهتی فرو می رفت 
من در پس در تنها مانده بودم 
 همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام 
 گویی وجودم در پای این در جا مانده بود 
در گنگی آن ریشه داشت 
ایا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود ؟
 در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود 
و من درتاریکی خوابم برده بود 
 در ته خوابم خودم را پیدا کردم 
 و این هوشیاری خلوت خوابم را آلود 
ایا این هوشیاری خطای تازه من بود ؟
در تاریکی بی آغاز و پایان 
 فکری در پس در تنها مانده بود 
پس من کجا بودم ؟
 حس کردم جایی به بیداری می رسم 
همه وجودم رادر روشنی این بیداری تماشا کردم 
 ایامن سایهگمشده خطایی نبودم ؟
دراتاق بی روزن 
 انعکاسی نوسان داشت 
پس من کجا بودم ؟
 درتاریکی بی آغاز و پایان 
بهتی در پس در تنها مانده بود

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 21:14  توسط samaneh  | 

شعری از سهراب سپهری

و شکستم و دویدم و فتادم


درها به طنین های تو وا کردم 
 هر تکه را جایی افکندم پر کردم هستی ز نگاه 
 بر لب مردابی پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم رفتم به نماز 
 در بن خاری یاد تو پنهان بود برچیدم پاشیدم به جهان 
بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن و به خود گستردن 
 و شیاریدم شب یک دست نیایش افشاندم دانه راز 
 و شکستم آویز فریب 
 و دویدم تاهیچ و دویدم تاچهره مرگ تاهسته هوش
 و فتادم بر صخره درد از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم لرزیدم 
 وزشی می رفت از دامنه ای گامی همره او رفتم 
ته تاریکی تکه خورشیدی دیدم خوردم وز خود رفتم و رها بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 21:13  توسط samaneh  | 

salam salam salam dooostaye khooobam fasle emtehanasto kam dido bazdide

emroooz oooomadam ke ye peygham behetoooon bedam mikham begam kasaee ke be in weblog mian 1lotfi be man bokonano too in site azv beshan

in site dar asl face book iranie kasaee ke nemitooonan be fb morajee konan hala mitooonan

http://parsi.iqalo.com

montazerametooona   harki az in webloge biad mitooone mano rahat peyda kone man ooonja hastam ba name shima

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 20:0  توسط samaneh  | 

صدا کن مرا

 

صدا کن مرا . . .

صدای تو خوبست !

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است !

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است ! . .

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 15:19  توسط kaktoos  | 

حافظ



تصویر


زندگی نامه


حافظ شیرازی، شمس الدین محمد

(سال و محل تولد: 726 هـ.ق- شیراز ، سال و محل وفات: 791 هـ.ق- شیراز)

شمس الدین محمد حافظ ملقب به خواجه حافظ شیرازی و مشهور به لسان الغیب از مشهورترین شعرای تاریخ ایران زمین است که تا نام ایران زنده و پا برجاست نام وی نیز جاودان خواهد بود.

با وجود شهرت والای این شاعران گران مایه در خصوص دوران زندگی حافظ بویژه زمان به دنیا آمدن او اطلاعات دقیقی در دست نیست ولی در حدود سال 726 ه.ق در شهر شیراز به دنیا آمد است.

اطلاعات چندانی از خانواده و اجداد خواجه حافظ در دست نیست و ظاهراً پدرش بهاء الدین نام داشته و در دوره سلطنت اتابکان فارس از اصفهان به شیراز مهاجرت کرده است. شمس الدین از دوران طفولیت به مکتب و مدرسه روی آوردو آموخت سپری نمودن علوم و معلومات معمول زمان خویش به محضر علما و فضلای زادگاهش شتافت و از این بزرگان بویژه قوام الدین عبدا... بهره ها گرفت.

خواجه در دوران جوانی بر تمام علوم مذهبی و ادبی روزگار خود تسلط یافت.

او هنوز دهه بیست زندگی خود را سپری ننموده بود که به یکی از مشاهیر علم و ادب دیار خود تبدل شد. وی در این دوره علاوه بر اندوخته عمیق علمی و ادبی خود قرآن را نیز کامل از حفظ داشت و از این روی تخلص حافظ بر خود نهاد.

دوران جوانی حافظ مصادف بود با افول سلسله محلی اتابکان فارس و این ایالات مهم به تصرف خاندان اینجو در آمده بود. حافظ که در همان دوره به شهرت والایی دست یافته بود مورد توجه و امرای اینجو قرار گرفت و پس از راه یافتن به دربار آنان به مقامی بزرگ نزد شاه شیخ جمال الدین ابواسحاق حاکم فارس دست یافت.

دوره حکومت شاه ابواسحاق اینجو توأم با عدالت و انصاف بود و این امیر دانشمند و ادب دوست در دوره حکمرانی خود که از سال 742 تا 754 ه.ق بطول انجامید در عمرانی و آبادانی فارس و آسایش و امنیت مردم این ایالت بویژه شیراز کوشید.

حافظ از لطف امیرابواسحاق بهره مند بود و در اشعار خود با ستودن وی در القابی همچون (جمال چهره اسلام) و (سپهر علم وحیاء) حق شناسی خود را نسبت به این امیر نیکوکار بیان داشت.

پس از این دوره صلح و صفا امیر مبارزه الدین مؤسس سلسله آل مظفر در سال 754 ه.ق بر امیر اسحاق چیره گشت و پس از آنکه او را در میدان شهر شیراز به قتل رساند حکومتی مبتنی بر ظلم و ستم و سخت گیری را در سراسر ایالت فارس حکمفرما ساخت.

امیر مبارز الدین شاهی تند خوی و متعصب و ستمگر بود.حافظ در غزلی به این موضوع چنین اشاره می کند:

راستی خاتم فیروزه بو اسحاقی ----- خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ ----- که زسر پنجه شاهین قضا غافل بود

لازم به ذکر است حافظ در معدود مدایحی که گفته است نه تنها متانت خود را از دست نداده است بلکه همچون سعدی ممدوحان خود را پند داده و کیفر دهر و ناپایداری این دنیا و لزوم رعایت انصاف و عدالت را به آنان گوشزد کرده است.

اقدامات امیر مبارزالدین با مخالفت و نارضایتی حافظ مواجه گشت و وی با تاختن بر اینگونه اعمال آن را ریاکارانه و ناشی از خشک اندیشی و تعصب مذهبی قشری امیر مبارز الدین دانست.

سلطنت امیر مبارز الدین مدت زیادی به طول نیانجامید و در سال 759 ه.ق دو تن از پسران او شاه محمود و شاه شجاع که از خشونت بسیار امیر به تنگ آمده بودند توطئه ای فراهم آورده و پدر را از حکومت خلع کردند. این دو امیر نیز به نوبه خود احترام فراوانی به حافظ می گذاشتند و از آنجا که بهره ای نیز از ادبیات و علوم داشتند شاعر بلند آوازه دیار خویش را مورد حمایت خاص خود قرار دادند.



تصویر
اواخر زندگی شاعر بلند آوازه ایران همزمان بود با حمله امیر تیمور و این پادشاه بیرحم و خونریز پس از جنایات و خونریزی های فراوانی که در اصفهان انجام داد و از هفتاد هزار سر بریده مردم آن دیار چند مناره ساخت روبه سوی شیراز نهاد.

مرگ حافظ احتمالاً در سال 971 ه.ق روی داده است و حافظ در گلگشت مصلی که منطقه ای زیبا و با صفا بود و حافظ علاقه زیادی به آن داشت به خاک سپرده شد و از آن پس آن محل به حافظیه مشهور گشت.

نقل شده است که در هنگام تشییع جنازه خواجه شیراز گروهی از متعصبان که اشعار شاعر و اشارات او به می و مطرب و ساقی را گواهی بر شرک و کفروی می دانستند مانع دفن حکیم به آیین مسلمانان شدند.

در مشاجره ای که بین دوستداران شاعر و مخالفان او در گرفت سرانجام قرار بر آن شد تا تفألی به دیوان خواجه زده و داوری را به اشعار او واگذارند. پس از باز کردن دیوان اشعار این بیت شاهد آمد:

قدیم دریغ مدار از جنازه حافظ ----- که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت

حافظ بیشتر عمر خود را در شیراز گذراند و بر خلاف سعدی به جز یک سفر کوتاه به یزد و یک مسافرت نیمه تمام به بندر هرمز همواره در شیراز بود.

وی در دوران زندگی خود به شهرت عظیمی در سر تا سر ایران دست یافت و اشعار او به مناطقی دور دست همچون هند نیز راه یافت.

نقل شده است که وی مورد احترام فراوان سلاطین آل جلایر و پادشاهان بهمنی دکن هندوستان قرار داشت و پادشاهان زیادی او را به پایتخت های خود دعوت کردند. حافظ تنها دعوت محمود شاه بهمنی را پذیرفت و عازم آن سرزمین شد ولی چون به بندر هرمز رسید و سوار کشتی شد طوفانی در گرفت و خواجه که در خشکی، آشوب و طوفان حوادث گوناگونی را دیده بود نخواست خود را گرفتار آشوب دریا نیز بسازد از این رو از مسافرت شد.

شهرت اصلی حافظ و رمز پویایی جاودانه آوازه او به سبب غزلسرایی و سرایش غزل های بسیار زیباست.

ویژگی های شعر حافظ


برخی از مهم ترین ابعاد هنری در شعر حافظ عبارتند از:

1- رمز پردازی و حضور سمبولیسم غنی

رمز پردازی و حضور سمبولیسم شعر حافظ را خانه راز کرده است و بدان وجوه گوناگون بخشیده است. شعر وی بیش از هر چیز به آینه ای می ماند که صورت مخاطبانش را در خود می نمایاند، و این موضوع به دلیل حضور سرشار نمادها و سمبول هایی است که حافظ در اشعارش آفریده است و یا به سمبولهای موجود در سنت شعر فارسی روحی حافظانه دمیده است.
چنان که در بیت زیر "شب تاریک" و "گرداب هایل" و . . . را می توان به وجوه گوناگون عرفانی، اجتماعی و شخصی تفسیر و تأویل کرد:
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها


2-رعایت دقیق و ظریف تناسبات هنری در فضای کلی ادبیات

این تناسبات که در لفظ قدما (البته در معنایی محدودتر) "مراعات النظیر" نامیده می شد، در شعر حافظ از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است.

به روابط حاکم بر اجزاء این ادبیات دقت کنید:

ز شوق نرگس مست بلند بالایی
چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم
شدم فسانه به سرگشتگی که ابروی دوست
کشیده در خم چوگان خویش، چون گویم


3-لحن مناسب و شور افکن شاعر در آغاز شعرها

ادبیات شروع هر غزل قابل تأمل و درنگ است. به اقتضای موضوع و مضمون، شاعر بزرگ لحنی خاص را برای شروع غزلهای خود در نظر می گیرد، این لحنها گاه حماسی و شورآفرین است و گاه رندانه و طنزآمیز و زمانی نیز حسرتبار و اندوهگین.

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

***

من و انکار شراب این چه حکابت باشد
غالباً این قدرم عقل و کفایت باشد

***

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
باید برون کشید از این ورطه رخت خویش

4- طنز

زبان رندانه شعر حافظ به طنز تکیه کرده است. طنز ظرفیت بیانی شعر او را تا سر حد امکان گسترش داده و بدان شور و حیاتی عمیق بخشیده است. حافظ به مدد طنز، به بیان ناگفته ها در عین ظرافت و گزندگی پرداخته و نوش و نیش را در کنار هم گرد آورده است.
پادشاه و محتسب و زاهد ریاکار، و حتی خود شاعر در آماج طعن و طنز شعرهای او هستند:

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد
که می حرام، ولی به ز مال او قافست

باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد


5- ایهام و ابهام

شعر حافظ، شعر ایهام و ابهام است، ابهام شعر حافظ لذت بخش و رازناک است.
نقش موثر ایهام در شعر حافظ را می توان از چند نظر تفسیر کرد:
اول، آن که حافظ به اقتضای هنرمندی و شاعریش می کوشیده است تا شعر خود را به ناب ترین حالت ممکن صورت بخشد و از آنجا که ابهام جزء لاینفک شعر ناب محسوب می شود، حافظ از بیشترین سود و بهره را از آن برده است.
دوم آن که زمان پرفتنه حافظ، از ظاهر معترض زبانی خاص طلب می کرد؛ زبانی که قابل تفسیر به مواضع مختلف باشد و شاعر با رویکردی که به ایهام و سمبول و طنز داشت، توانست چنین زبان شگفت انگیزی را ابداع کند؛ زبانی که هم قابلیت بیان ناگفته ها را داشت و هم سراینده اش را از فتنه های زمان در امان می داشت.

سوم آن که در سنن عرفانی آشکار کردن اسرار ناپسند شمرده می شود و شاعر و عارف متفکر، مجبور به آموختن زبان رمز است و راز آموزی عارفانه زبانی خاص دارد. از آن جا که حافظ شاعری با تعلقات عمیق عرفانی است، بی ربط نیست که از ایهام به عالیترین شکلش بهره بگیرد:

دی می شد و گفتم صنما عهد به جای آر
گفتا غلطی خواجه، در این عهد وفا نیست


ایهام در کلمه "عهد" به معنای "زمانه" و "پیمان"

دل دادمش به مژده و خجلت همی برم
زبن نقد قلب خویش که کردم نثار دوست


ایهام در ترکیب "نقد قلب" به معنای "نقد دل" و "سکه قلابی"

عمرتان باد و مرادهای ساقیان بزم جم
گر چه جام ما نشد پر می به دوران شما


ایهام در کلمه "دوران" به معنای "عهد و دوره" و "دورگردانی ساغر"

تفکر حافظ عمیق و زنده پویا و ریشه دار و در خروشی حماسی است. شعر حافظ بیت الغزل معرفت است.

جهان بینی حافظ


از مهمترین وجوه تفکر حافظ را می توان به موارد زیر اشاره کرد:

1- نظام هستی در اندیشه حافظ همچون دیگر متفکران عارف، نظام احسن است، در این نظام گل و خار در کنار هم معنای وجودی می یابند.

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟

من اگر خارم اگر گل، چمن آرایی هست
که از آن دست که او می کشدم می رویم

2- عشق جان و حقیقت هستی است و در دریای پرموج و خونفشان عشق جز جان سپردن چاره ای نیست.

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد


عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد


3- تسلیم و رضا و توکل ابعاد دیگری از اندیشه و جهان بینی حافظ را تشکیل می دهد.

آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است و اگر باده مست


تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر داد توکل بایدش


4- فرزند زمان خود بودن، نوشیدن جان حیات در لحظه، درک و دریافت حالات و آنات حقیقی زندگی

به مأمنی رو و فرصت شمر طریقه عمر
که در کمینگه عمرند قاطعان طریق


فرصت شما و صحبت کز این دو راهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن


5- انتظار و طلب موعود،

انتظار رسیدن به فضایی آرمانی از مفاهیم عمیقی است که در سراسر دیوان حافظ به صورت آشکار و پنهان وجود دارد، حافظ گاه به زبان رمز و سمبول و گاه به استعاره و کنایه در طلب موعود آرمانی است. اصلاح و اعتراض، شعر حافظ را سرشار از خواسته ها و نیازهای متعالی بشر کرده است:



تصویر
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که از انفاس خوشش بوی کسی می آید


***

ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی


***

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور


***

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 23:53  توسط samaneh  | 

سعدی

زندگینامه: سعدی شیرازی (-)

زندگینامه: سعدی شیرازی (-) کتاب  > شاعران  - همشهری آنلاین:
شیخ مصلح‌الدین مشرف بن عبدالله مشهور به سعدی شیرازی در حدود سال‌های 571 تا 606 هجری قمری به دنیا آمد و در حدود سال‌های 690 تا 695 درگذشته است. درباره نام و نام پدر شاعر و همچنین تاریخ تولد سعدی اختلاف بسیار است.

سعدی در شیراز پا به هستی نهاد و هنوز کودکی بیش نبود که پدرش درگذشت. پس از تحصیل مقدمات علوم از شیراز به بغداد رفت و در مدرسه نظامیه به تکمیل دانش خود پرداخت.

وی در نظامیه بغداد که مهمترین مرکز علم و دانش آن زمان به حاسب می‌آمد در درس استادان معروفی چون سهروردی شرکت کرد. سعدی پس از این دوره به حجاز، شام و سوریه رفت و در آخر راهی سفر حج شد.

او در شهرهای شام (سوریه امروزی) به سخنرانی هم می‌پرداخت ولی در همین حال، بر اثر این سفرها به تجربه و دانش خود نیز می‌افزود.

سعدی در روزگار سلطنت اتابک ابوبکر بن سعد به شیراز بازگشت و در همین ایام دو اثر جاودان بوستان و گلستان را آفرید و به نام «اتابک» و پسرش سعد بن ابوبکر کرد.  برخی معتقدند که او لقب سعدی را نیز از همین نام "سعد بن ابوبکر" گرفته است.

در پی از بین رفتن حکومت سلغریان، سعدی بار دیگر از شیراز خارج شد و به بغداد و حجاز رفت. در بازگشت به شیراز، با آن که مورد احترام و تکریم بزرگان فارس بود، بنابر مشهور به خلوت پناه برد و مشغول ریاضت شد.

سعدی، شاعر جهاندیده، جهانگرد و سالک سرزمین‌های دور و غریب بود؛ او خود را با تاجران ادویه و کالا و زئران اماکن مقدس همراه می‌کرد. از پادشاهان حکایت‌ها شنیده و روزگار را با آنان به مدارا می‌گذراند.

سفاکی و سخاوتشان را نیک می‌شناخت و گاه عطایشان را به لقایشان می‌بخشید. با عاشقان و پهلوانات و مدعیان و شیوخ و صوفیان و رندان به جبر و اختیار همنشین می‌شد و خامی روزگار جوانی را به تجربه سفرهای مکرر به پختگی دوران پیری پیوند می‌زد.

سفرهای سعدی تنها جستجوی تنوع، طلب دانش و آگاهی از رسوم و فرهنگ‌های مختلف نبود؛ بلکه هر سفر تجربه‌ای معنوی نیز به شمار می‌آمد.

ره آورد این سفرها برای شاعر، علاوه بر تجارب معنوی و دنیوی، انبوهی از روایت، قصه‌ها و مشاهدات بود که ریشه در واقعیت زندگی داشت؛ چنان که هر حکایت گلستان، پنجره ای رو به زندگی می‌گشاید و گویی هر عبارتش از پس هزاران تجربه و آزمایش به شیوه ای یقینی بیان می شود. گویی، هر حکایت پیش از آن که وابسته به دنیای تخیل و نظر باشد، حاصل دنیای تجارب عملی است.

شاید یکی از مهم‌ترین عوامل دلنشینی پندها و اندرزهای سعدی در میان عوام و خواص، وجه عینی بودن آنهاست. اگرچه لحن کلام و نحوه بیان هنرمندانه آنها نیز سهمی عمده در ماندگاری این نوع از آثارش دارد.

از سویی، بنا بر روایت خود سعدی، خلق آثار جاودانی همچون گلستان و بوستان در چند ماه، بیانگر این نکته است که این شاعر بزرگ از چه گنجینه ی دانایی، توانایی، تجارب اجتماعی و عرفانی و ادبی برخوردار بوده است.

آثار سعدی علاوه بر آن که عصاره و چکیده اندیشه ها و تأملات عرفانی و اجتماعی و تربیتی وی است، آیینه خصایل و خلق و خوی و منش ملتی کهنسال است و از همین رو هیچ وقت شکوه و درخشش خود را از دست نخواهد داد.


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 23:49  توسط samaneh  | 

قطعه وحشی بافقی

زیباتر آنچه مانده زباباازآنِ تو
          بد_ای برادر_از من و اعلا ازآن تو
                این تاسِ خالی از من و آن کوزه ای که بود
                                        پارینه پُرز شهد مصفّا،ازآن تو
                                                      یا بوی ریسمان گُسَلِ میخ کن ز من
                                                                       مهمیزِ کلّه تیزِ مطلّا از آن تو
                                                  آن دیگِ لب شکستۀ  صابون پزی زمن
                                            آن چمچۀ هریسه و حلوا ازآن تو
                    این غوچ شاخ کج که زند شاخ از آن من
          غوغای جنگ غوچ و تماشا ازآن تو
این استرِچموشِ لگدزن ازآن من
            آن گربۀ مصاحب بابا از آن تو
از صحن خانه تا لب بام از آن من

                  از بام خانه تا به ثریّا از آن تو



1-تاس:ظرفی اسا که در آن آب و مایعات ریزند
2-مهمیز:آلتی فلزی که بر پاشنۀ چکمه وصل کنند و به وسیلۀ آن اسب را به حرکت در آورند
3-چمچمه:قاشق،کفگیر کوچک
4-هریسه:نوعی آش
5-ثریّا:منزلی از منازل قمر،پروین

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 17:57  توسط samaneh  | 

غزل وحشی بافقی

هیچ کس چشم به سوی من بیمار نکرد
              که به جان دادن من گریۀ بسیار نکرد
                         که مرا در نظر آورد که از غایت ناز
                                     چین بر ابرو نزد و روی به دیوار نکرد
                                               هیچ سنگین دل بی رحم بغیر از تو نبود
                                                        که سرود غم من در دل او کار نکرد
                                                                    روح آن کشتۀ غم شاد که تا بود دمی
                                                                                   یار غم بود وشکایت زغم یار نکرد
                                                                                              روز مردن ز تو وحشی گاه ها داشت ولی
                                                                                                          رفت از کار زبان وی و اظهار نکرد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 17:53  توسط samaneh  | 

درباره شهریار

سید محمدحسین بهجت تبریزی (۱۲۸۵-۱۳۶۷) متخلص به شهریار (پیش از آن بهجت) شاعر ایرانی اهل آذربایجان بود که به زبان‌های ترکی آذربایجانی و فارسی شعر سروده‌است. وی در تبریز به‌دنیا آمد و بنا به وصیتش در مقبرةالشعرای همین شهر به خاک سپرده شد. در ایران روز درگذشت این شاعر معاصر را «روز شعر و ادب فارسی» نام‌گذاری کرده‌اند.

مهم‌ترین اثر شهریار منظومهٔ حیدربابایه سلام (سلام به حیدربابا) است که از شاهکارهای ادبیات ترکی آذربایجانی به‌شمار می‌رود و شاعر در آن از اصالت و زیبایی‌های روستا یاد کرده‌است.

شهریار در سرودن انواع گونه‌های شعر فارسی -مانند قصیده، مثنوی، غزل، قطعه، رباعی و شعر نیمایی- نیز تبحر داشته‌است. از جملهٔ غزل‌های معروف او می‌توان به علی ای همای رحمت و «آمدی جانم به قربانت» اشاره کرد. شهریار نسبت به علی بن ابی‌طالب ارادتی ویژه داشت و همچنین شیفتگی بسیاری نسبت به حافظ داشته‌است.

مجموعهٔ تلویزیونی شهریار که به کارگردانی کمال تبریزی در سال ۱۳۸۴ ساخته شده و در آن جلوه‌هایی از زندگی این شاعر به تصویر کشیده شده‌است، در سال ۱۳۸۶ از طریق شبکهٔ دوم سیما به نمایش درآمد و از جانب مردم مورد استقبال فراوان قرار گرفت.

زندگی‌نامه

مقبرهٔ شهریار در مقبرةالشعرای تبریز.

شهریار در سال ۱۲۸۵ در شهر تبریز متولد شد. دوران کودکی را در روستای -قیش‌قورشاق- و روستای -خشگناب- در بخش تیکمه‌داش شهرستان بستان‌آباد در شرق استان آذربایجان شرقی سپری نمود. پدرش حاج میرآقا بهجت تبریزی نام داشت که در تبریز وکیل بود. پس از پایان سیکل اول متوسطه در تبریز، در سال ۱۳۰۰ برای ادامهٔ تحصیل از تبریز عازم تهران شد و در مدرسهٔ دارالفنون تا سال ۱۳۰۳ و پس از آن در رشتهٔ پزشکی ادامهٔ تحصیل داد.

حدود شش ماه پیش از گرفتن مدرک دکتری به‌علت شکست عشقی و ناراحتی خیال و پیش‌آمدهای دیگر ترک تحصیل کرد. پس از سفری چهارساله به خراسان برای کار در ادارهٔ ثبت اسناد مشهد و نیشابور، شهریار به تهران بازگشت. در سال ۱۳۱۳ که شهریار در خراسان بود، پدرش حاج میرآقا خشگنابی درگذشت. او به‌سال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی استخدام و پس از مدتی به تبریز منتقل شد. دانشگاه تبریز شهریار را یکی از پاسداران شعر و ادب میهن خواند و عنوان دکترای افتخاری دانشکدهٔ ادبیات تبریز را نیز به وی اعطا نمود.

در سال‌های ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۰ اثر مشهور خود -حیدربابایه سلام- را می‌سراید. گفته می‌شود که منظومهٔ حیدربابا به ۹۰ درصد از زبان‌های اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی ترجمه و منتشر شده‌است. در تیر ۱۳۳۱ مادرش درمی‌گذرد. در مرداد ۱۳۳۲ به تبریز آمده و با یکی از بستگان خود به‌نام «عزیزه عمیدخالقی» ازدواج می‌کند که حاصل این ازدواج سه فرزند -دو دختر به نام‌های شهرزاد و مریم و یک پسر به نام هادی- می‌شود.

شهریار پس از انقلاب ۱۳۵۷ شعرهایی در مدح نظام جمهوری اسلامی و مسئولین آن -از جمله روح‌الله خمینی، سید علی خامنه‌ای و اکبر هاشمی رفسنجانی- سرود. وی در روزهای آخر عمر به‌دلیل بیماری در بیمارستان مهر تهران بستری شد و پس از مرگ در ۲۷ شهریور ۱۳۶۷ بنا به وصیت خود در مقبرةالشعرای تبریز مدفون گشت.

عشق و شعر

وی اولین دفتر شعر خود را در سال ۱۳۰۸ با مقدمهٔ ملک‌الشعرای بهار، سعید نفیسی و پژمان بختیاری منتشر کرد. بسیاری از اشعار او به فارسی و ترکی آذربایجانی جزء آثار ماندگار این زبان‌هاست. منظومهٔ حیدربابایه سلام که در سال ۱۳۳۳ سروده شده‌است، از مهم‌ترین آثار ادبی ترکی آذربایجانی شناخته می‌شود.

گفته می‌شود شهریار دانشجوی سال آخر رشتهٔ پزشکی بود که عاشق دختری شد. پس از مدتی خواستگاری نیز از سوی دربار برای دختر پیدا می‌شود. گویا خانوادهٔ دختر با توجه به وضع مالی محمدحسین تصمیم می‌گیرند که دختر خود را به خواستگار مرفه‌تر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این‌که فقط یک سال به پایان دورهٔ ۷ سالهٔ رشتهٔ پزشکی مانده‌بود، ترک تحصیل کرد. شهریار بعد از این شکست عشقی که منجر به ترک تحصیل وی می‌شود. به‌صورت جدی به شعر روی می‌آورد و منظومه‌های بسیاری را می‌سراید. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری‌شدن وی در بیمارستان می‌شود. ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر می‌رسد و به عیادت محمدحسین در بیمارستان می‌رود. شهریار پس از این دیدار، شعری را در بستر می‌سراید. این شعر بعدها با صدای غلامحسین بنان به‌صورت آواز درآمد.

شهریار این تخلص را از تفألی به دیوان حافظ گرفت و شهریار در تلفظ اصلی شهردار و لقب حاکمان بوده است.

نگارخانه شهریار

نگاره قدیمی شهریار و اعضاء خانواده
شهریار و نیما یوشیچ
سالن نمایش با نام شهریار
بنر یادبود شهریار
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 1:11  توسط kaktoos  | 

حالا چرا ؟

آمدی  جانم  به قربانت ولی حالا  چرا ؟                بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی               سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا ؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست              من که یک  امروز مهمان توام  فردا چرا ؟

نازنینا  !  ما  به  ناز  تو  جوانی  داده ایم                دیگر  اکنون  با  جوانان  ناز کن با ما چرا؟   

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند             در  شگفتم  من  نمی پاشد  زهم چرا ؟  

در  خزان  هجر گل  ای بلبل  طبع  حزین                 خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر                 این سفر  راه  قیامت  می روی  چرا ؟

                                                           «شهریار»

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 0:33  توسط kaktoos  | 

گلستان سعدی

هر که گردن به دعوي افرازد

                    خويشتن را به گردن اندازد                                                                 

                                          سعدي افتاده ايست آزاده

                                                              کس نيايد به جنگ افتاده

                                                                                   اول انديشه وانگهي گفتار

                                                                                                       پاي بست آمده است و پس دیوار



+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 18:53  توسط samaneh  | 

معرفی جبران خلیل جبران

دوران کودکی

او در ششم ژانویه سال ۱۸۸۳، در خانواده‌ای مسیحی مارونی (منسوب به مارون قدیس) که به خلیل جبران شهرت داشتند، در البشری، ناحیه‌ای کوهستانی در شمال لبنان به دنیا آمد. مادرش زنی هنرمند بود که «کامله» نام داشت.

خليل جبران

مادر جبران کامله رحمه، سی ساله بود که جبران را از شوهر سومش خلیل جبران به دنیا آورد. شوهرش مردی بی مسئولیت بود و خانواده را به ورطه فقر کشاند. جبران خلیل یک برادر ناتنی به نام «پیتر»، شش سال بزرگتر از خودش، و دو خواهر کوچکتر به نام‌های «ماریانه» و «سلطانه» داشت که در تمام عمرش به آن‌ها وابسته بود. از آنجا که جبران در فقر بزرگ می‌شد، از تحصیلات رسمی بی بهره ماند و آموزش‌هایش محدود به ملاقات‌های منظم با یک کشیش روستایی بود که او را با اصول مذهب و انجیل و زبان‌های سوری و عربی آشنا کرد. جبران هشت ساله بود که پدرش به علت عدم پرداخت مالیات به زندان افتاد و حکومت عثمانی تمام اموالشان را ضبط و خانواده را آواره کرد. سرانجام مادر جبران تصمیم گرفت با خانواده‌اش به آمریکا کوچ کند. در ۲۵ ژوئن سال ۱۸۹۵، جبران در دوازده سالگی با مادر، برادر و دو خواهرش لبنان را ترک و به ایالات متحده آمریکا رفت و در بوستون ساکن شد. وی در بوستون به مدرسه رفت. در مدرسه، اشتباهی در ثبت نام، نام او را برای همیشه تغییر داد و به کهلیل جبران Kahlil Gibran تبدیل کرد که علی رغم تلاش‌هایش برای بازیابی نام کاملش، تا پایان عمرش بر جا ماند. جبران در سال ۱۸۹۶ با فرد هلند دی ملاقات کرد و از آن به بعد وارد مسیر هنر شد. دی جبران را با اساطیر یونان، ادبیات جهان، نوشته‌های معاصر و عکاسی آشنا کرد.

بازگشت به لبنان

همچنین دختر جوانی به نام «ژوزفین پی بادی» که ثروت سرشاری از ذوق و فرهنگ داشت دل به محبت این جوان بست و در رشد و کمال او بسیار موثر واقع شد. وی در آمریکا به نگارگری پرداخت و در سال ۱۹۰۸ وارد فرهنگستان هنرهای عالی در پاریس در فرانسه شد و مدت سه سال زیر نظر تندیسگر معروف «اگوست رودن» درس خواند. رودن برای جبران آینده درخشان و تابناکی را پیش‌بینی نمود. زنان دیگری نیز بعدها در زندگی جبران ظاهر شدند که از همه مهم تر خانم «مری هسکل» و «شارلوت تیلر» است. این دو زن اخیر بخصوص خانم هسکل شاید بیشترین تأثیر را در زندگی فرهنگی و هنری و حتی اقتصادی جبران داشته‌اند. اما جبران پس از حدود سه سال اقامت در آمریکا به شوق زادگاه و عشق به آشنایی با زبان و فرهنگ بومی خویش به وطن بازگشت. جبران که به کمک فرد هلند دی کم کم وارد حلقه بوستونی‌ها شده بود و شهرت کوچکی به هم زده بود، با نظر خانواده‌اش تصمیم گرفت به لبنان برگردد تا تحصیلاتش را به پایان برساند و عربی بیاموزد. جبران در سال ۱۸۹۸ وارد بیروت شد و به «مدرسه الحکمه» رفت. جبران در این دوره کتاب مقدس را به زبان عربی خواند و با دوستش یوسف حواییک، مجله‌ای به نام «المناره» منتشر کرد که حاوی نوشته‌های آن دو و نقاشی‌های جبران بود.

مرگ در خانواده و بازگشت به ایالات متحده

جبران دانشگاه را در سال ۱۹۰۲ تمام کرد. زبان‌های عربی و فرانسه را آموخته بود و در سرودن شعر به مهارت رسیده بود. در این هنگام رابطه‌اش با پدرش قطع شد و از او جدا شد و زندگی محقر و فقیرانه‌ای را از سر گرفت. در همان هنگام شنید که برادر ناتنی‌اش سل گرفته، خواهرش سلطانه مشکل روده‌ای دارد و مادرش گرفتار سرطان است. با شنیدن خبر بیماری هولناک سلطانه، جبران در ماه مارس ۱۹۰۲ لبنان را ترک کرد. اما دیر رسید و سلطانه در چهارده سالگی درگذشته بود. در همان سال، پیتر به بیماری سل و مادرش به سرطان درگذشتند.

خلیل جبران بعد از پایان تحصیلاتش در فرانسه دوباره وارد آمریکا شد و تا مرگش در سال ۱۹۳۱ در آنجا کار و زندگی کرد.

نویسندگی

جبران از همان ایام نوجوانی به میدان هنر و شعر و نویسندگی قدم نهاد. در پانزده سالگی مدیر مجله «الحقیقة» شد و در شانزده سالگی نخستین شعرش در روزنامهٔ جبل به طبع رسید و در هفده سالگی به طراحی چهرهٔ بزرگانی چون عطار و ابن سینا و ابن خلدون و برخی دیگر از حکما و نویسندگان پیشین دست زد و پس از پایان تحصیلات رسمی خود برای تکمیل هنر نقاشی به پاریس رفت و طی دو سال اقامت در فرانسه ضمن آشنایی با مکاتب گوناگون هنر نقاشی، کتابی با عنوان «الارواح المتمردة» (روان‌های سرکش) نوشت و در بیروت به طبع رساند.

این کتاب دولت عثمانی را سخت مضطرب کرد. کشیشان کتابش را محکوم کردند و روزی در میدان عمومی شهر انبوهی از این کتاب را به آتش کشیدند و حکومت وقت بازگشت او را به وطن ممنوع کرد.

در این حال اخبار ناگوار از مرگ خواهر و برادر جوان و بیماری مادر به او رسید و او علیرغم منع سیاسی به میهن بازگشت. پس از دو سال اقامت در وطن باز سفری به پاریس کرد تا از هنرمندان آن دیار بخصوص رودن، لطائف فنون صورتگری را بیاموزد. در این سفر جبران با بزرگانی چون روستاند، دبوسی و مترلینگ آشنا شد و از ذوق و اندیشهٔ آنان بهره‌های فراوان برد. در آن روزگار دفتر نقاشی رودن کعبه آمال هنرجویان جهان بود و جبران مدتی در آن دفتر در کنار آموختن لطائف هنر نقاشی، شیوهٔ نگاه هنرمندانه را نیز از او بیاموخت و رودن چون شعر و نقاشی را در جبران به کمال یافت او را با ویلیام بلیک، شاعر و نقاش شهودی انگیس در قرن هجدهم بیشتر آشنا کرد. و معروف است که او را ویلیام بلیک قرن خواند. جبران وقتی اولین کتاب نقاشی‌های بلیک را خرید چون درویشی که به گنج رسیده باشد. به چنان وجد و نشاط و شادی و مستی رسید که از بیخودی در پوست نمی‌گنجید، گوئی در غربتگاه این عالم دوستی دیرین و آشنایی محرم یافته‌است.

در سال ۱۹۱۰ جبران بار دیگر به آمریکا رفت و در نیویورک در خیابان دهم دفتری تأسیس کرد که سال‌ها مجمع نویسندگان و شاعران و هنرمندان عرب و دوستان و شیفتگان آمریکایی او بود. بهترین و پخته‌ترین آثار شعری و نقاشی او در این دوران بیست و یک ساله اقامت در آمریکا شکل گرفت و به صورت کتاب‌ها و نمایشگاه‌های متعدد به جهانیان عرضه شد و جبران را در زمانی کوتاه به اوج شهرت و محبوبیت رسانید.

از جبران مجموعا ۱۶ کتاب به زبان‌های عربی و انگلیسی بر جا مانده‌است که چندی پیش در یک مجموعه 14جلدی توسط نشر کلیدر و با ترجمهٔ مهدی سرحدی به بازار عرضه شده است. اسامی این کتاب‌ها به ترتیب سال انتشار عبارت است از:

الف - به زبان عربی:

۱. موسیقی (۱۹۰۵م.) ۲. عروسان دشت (۱۹۰۶م.) ۳. ارواح سرکش (۱۹۰۸م.) ۴. اشک و لبخند ۵. بال‌های شکسته ۶. کاروان‌ها و توفان‌ها ۷. نوگفته‌ها و نکته‌ها

ب - به زبان انگلیسی:

۸. دیوانه ۹. نامه‌ها ۱۰. ماسه و کف ۱۱. پیشتاز ۱۲. خدایان زمین ۱۳. سرگشته ۱۴. مسیح، فرزند انسان ۱۵. پیامبر ۱۶. باغ پیامبر


خلیل جبران در سال ۱۹۳۱ به علت سیروز کبدی درگذشت.


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 13:45  توسط kaktoos  | 

برگزیده ای از جبران خلیل جبران

 

سخاوت آن است که بیش از توان خویش ببخشی . . .

 عزت نفس آن است که کمتر از نیاز خویش بگیری!

 

چه فرومایه ام من ! آنگاه که زندگی به من طلا می دهد و من به تو نقره . . .

و با این وجود خود را سخاوتمند می دانم !

 

زیبایی در  قلب کسی  که شیفته  آن  است روشن تر می درخشد  تا  در  چشمان کسی که

 آن  را  می بیند !

 

دوست من ! هیچ چیز را زشت مخوان . . . جز وحشت یک روح را در پیشگاه خاطرات خویش !

 

 کسی که به سیمای غم ننگریسته است  سیمای شادمانی را هرگز نخواهد دید !

 

دوستی با نادان  به اندازه بحث کردن با مست احمقانه است !

 

 دوست من ! مانند کسی مباش که کنار اجاقش می نشیند و فرو مردن آتش را نظاره می کند

و آنگاه بیهوده در خاکسترهای مرده می دمد . امید را فرو مگذار و برای آنچه رفته است ناامید

مشو ! زیرا شکوه بر امور چاره ناپذیر  بدترین شکل ضعف آدمی است ! . . .

 

                                                             برگرفته از مجموعه عارفانه ها « جبران خلیل جبران »

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 13:37  توسط kaktoos  | 

گاهی

 

 گاهی   گمان   نمی کنی   ولی می شود

                                          گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

  گاهی   هزار  دوره  دعا   بی اجابت  است

                                            گاهی  نگفته   قرعه   به   نام  تو  می شود

گاهی گدای گدای گدایی و بخت با تو نیست

                                            گاهی   تمام   شهر    گدای   تو   می شود !

                                           « دکتر علی شریعتی »

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 13:20  توسط kaktoos  | 

سعید حیدری


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 0:37  توسط samaneh  | 

درباره سعید حیدری و شعری دیگر

 

دربارهٔ شاعر به قلم خودش:

سعید حیدری بودم و دل خوشی از یازدهم دیماه شصت و چهار نداشتم، آسمانی را هم که به زمین ساوه سنجاق شده بود، چندان نمی‌پسندیدم.

کسی از من پرسید شعر از کی یقه‌ات را گرفت؟ و من از روزی که یادم می‌آمد پیراهنم یقه نداشت.

زندگی به شاعر خوش نمی‌گذرد و من نتوانستم ننویسم همچنان که نمی‌توانستم نفس نکشم.

جایی گفته بودم : زندگی وقتی شاعر شده باشی یعنی / پنج شش تا ورق باطله و تنهایی

با این که علاقهٔ چندانی به جشنواره‌ها و کنگره‌ها ندارم، چند باری برای رفع دلتنگی و تجدید دیدار دوستان شرکت کرده‌ام و عناوینی را هم که کسب کرده‌ام، افتخاری نمی‌دانم که بخواهم یادآوری کنم.

 

نشسته‌ای لب جاده در ابتدای خودت

و چشم دوخته‌ای تا به ناکجای خودت

                     بدون   هیچ  دلیلی  به   راه  می‌افتی

                     سوار  سایهٔ  تردید،  پا  به پای  خودت

و  فکر می‌کنی  این  جاده را کجا دیدی

که آشناست در این جاده ردّ پای خودت

                    بگیر دست خودت را که باز گم نشوی

                    در این شلوغی دلگیر،  لابلای  خودت

صدا  زدی که کجایم؟ صدا  به کوه رسید

و بازگشت به سمت خودت صدای خودت

                    سَر و تَه همهٔ جاده‌ها به هم وصل است

                    تو در خودت نرسیدی به هیچ جای خودت

تو  طرح مبهمی از پازل خودت  هستی

که گم شدی وسط تکّه تکّه‌های خودت

                    رسیده‌ای به ته جاده‌های بی سر و ته

                    و باز دست تکان می‌دهی برای خودت…

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 23:58  توسط kaktoos  | 

باختن؟ یا بردن؟

                                            

باختن بردن چه فرقی داشت من نشناختم

تا   کدامین  رویش  افتد  سکه ای  انداختم

                         برنشاندم برکمانم شاخه ای گل جای تیر

                         آرشی از خویش آرش تر  از آرش ساختم

از چه میجنگی تو با من من که همچون گردباد

خاک   بر  سر   کردن  خود  را   علم   افراختم

                         هم نبودم با تو هم بودم که همچون گردباد

                         یک قدم  دور  از تو   تا میتاختی  می تاختم

از سرافرازیم بس بود اینکه فهم کس نشد

من چه ها را بردم آخر من چه ها را باختم!

                                       « سعیدحیدری »

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 23:26  توسط kaktoos  | 

زندگی نامه ظهیر فاریابی


 تاثیر ظهیر فاریابی بالای حافظ

 

ظهیرالدین ابوالفضل طاهر بن محمد از بزرگترین قصیده سرایان ادب دری  است و از سوی سخن‌شناسان و تذکره‌نویسان همطراز انوری شمرده شده است. با این تفاوت که شعر او  و شیوه‌اش شیرین و سبکش استوار است،

وقتی دیوان خواجه را ورق میزنیم در می یابیم که حافظ بر ظهیر نظر دارد و در برخی جا ها متاثر ار ظهیر است. میخواهیم این تاثیر پذیری را شعر حافظ به گونه عمیق تر به بررسی بگیریم.

باری علامه قزونی در مقدمه معروف خود بر دیوان حافظ می‌نویسد:

«خواجه گویا در قصاید خود غالباً شیوه ظهیر فاریابی را پیروی می‌کرده و معتقد سبک و اسلوب او بوده، چنانکه قصیده او به مطلع:

شد عرصه زمین چو بساط ارم جوان       از پرتو سعادت شاه جهان ستان

ظاهراً به استقبال این قصیده ظهیر است:

گیتی ز فرّ دولت فرمانده جهان       ماند به عرصه ارم و روضه جنان

و قصیده دیگر او به مطلع:

ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی       

هزار نکته در این کار هست تا دانی

به نحو وضوح به استقبال این قصیده ظهیر است:

در این هوس که من افتاده‌ام به نادانی     

 مرا به جان خطرست از غم تو تا دانی

قصیده او به مطلع:

سپیده‌‌دم که صبا بوی لطف جان‌ گیرد           

 چمن ز لطف هوا نکته بر جنان گیرد

گویا از حیث سبک و اسلوب و نیز وزن به استقبال این قصیده ظهیر باشد:

سپیده‌دم که صبا مژده بهار دهد              دم هوا مدد نافه نثار دهد

گو اینکه به همان ردیف و قافیه نیست.» (مقدمه قزوینی، ص قیه- قیو).

 تضمین:

حافظ دو مصراع از ظهیر را عینا تضمین کرده است:

1) ظهیر گوید:

مرا امید وصال تو زنده می‌دارد    

و گرنه بی‌تو نه عینم بماند نه اثرم

حافظ گوید:

مرا امید وصال تو زنده می‌دارد      

وگرنه هر دمم از هجر تست بیم هلاک

2) ظهیر گوید:

با کس غم دل مگوی زیرا که نماند  

یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

حافظ گوید:

غم در دل تنگ من از آنست که نیست

یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

 

مقاله زیر از ادرس زیر اخذ شده است.

نگاهي به اوضاع سياسي ـ اجتماعي عهد ظهير فاريابي

          سالهايي که ظهير فاريابي ميزيست، دوره پراضطراري است که از برافتادن و اسير شدن بزرگترين پادشاه سلجوقي ـ سلطان سنجر در بلخ وآغاز سورش هاي غزان و ضعف دولت غزنوي آغاز ميشود و با تسلط غزان برمنطقه وسيعي از امپراتوري سلجوقي، نشست و پراگندگي امور مملکت و پارچه پارچه شدن اين امپراتوري همراه است. در اواخر دورة سلجوقي، دولت آنها به چندين پادشاهي مستقل و نيمه مستقل پارچه شده بود؛ چنانکه در خراسان بعد از وفات سلطان سنجر سلجوقي، خواهر زادة او ـ سلطان محمود سلجوقي به قدرت رسيد، ولي قدرت اساسي بدست او نبود ، بلکه بدست مؤيدالدين آي آبه يکي از سرداران نيرومند سلجوقيان وبعداً بدست آيتاخ نامي بود. مؤيدالدين آي آب  که سلطان سنجر را از اسارت غزان خلاص کرده بود و بدين وسيله بعد از آزادي او قدرت بي نظيري يافته بود، بعد از وفات او در نيشاپور دستگاهي براي خود فراهم آورد. او در سال 557 هجري سلطان محمود سلجوقي را اسير و کور کرد وبه زندان افگند وخود را پادشاه اعلان نمود و با خوارزمشاه که نو به قدرت رسيده بود، جنگيد و آخرالامر به اطاعت او درآمد. بعد ا زآي آبه فرزندانش: طغانشاه و سنجر تکش خوارزمشاه در سال 595 هجري از بين رفتند.در کرمان و نواحي اطراف آن، بعد از وفات سلطان سنجر، سلسله قاورد، قدرت را بدست گرفتند. اينها از فرزندان قاورد بن اسرائيل سلجوقي بودند ودوازه نفر از شاهزدگان در اين ناحيه طور مستقل  سلطنت کرده اند. در شام و نواحي سوريه، فلسطين و لبنان و اردن اعقاب تاج الدوله تتش بن آلپ ارسلان بقدرت رسيد، ساحه وسيعي را بدست داشتند. اما در عراق، آذربايجان ونواحي قفقاز اعقاب محمد بن ملکشاه سلجوقي به حکومت رسيد و به سلاجقه عراق شهرت يافتند که از سال 511 تا 590 هجري در ناحيه بزرگي سلطنت کردند. در سلاجقه عراق براثر آنکه غالباً در کودکي به سلطنت رسيده و در عنفوان جواني پدرود حيات گفته اند، اسير دست امرا و ججاب  اتابکان خود بوده اند؛ خاصه که غالب اين تابکان منصب خود را به ارث ميبردند و سلطنت خاصي در سلطنت حمايت شده گان خود که سلطنت حقيقي همان بوده ، تشکيل ميدادند، چنانکه از سال 531هجري به بعد شمس الدين وفرزندان او عراق آذر بايجان را به اسم اتابکي سلاطين سلجوقي عراق در دست گرفته و بعد از انقراض سلسله سلجوقي هم باقي ماندند.

          بعد از آنکه خوارزمشاهيان قدرتي کسب کردند، طمع در ولايات ايران بستند و به تدريج بر خراسان و کرمان استيلا يافتند وچون نوبت به عراق رسيد، با طغرل بن ارسلان که تازه سلطنت از دست رفته را بازگرفته بود، جنگيدند و در سال 589  يا 590 هجري ابوبکر قتلغ اينانچ پسر محمد جهان پهلوان که با خوارزمشاه همدست شده بود، آن پادشاه ار نزديک «ري» به قتل آورد و بدين ترتيب دستگاه سلاجقه عراق به چيده شد.»[1]

            غير از اينها سلسله اي از سلجوقيها در آسياي صغير(ترکية کنوني) برسر  قدرت بودند که نظر به سلاجقه هاي ديگر سلجوقي زياد تر دوام کردند و عاقبت بدست عثماني ها از بين رفتند.

           در اواخر دورة سلجوقيان، غير از سلاطين و سلسله هاي ياد شده، کسان ديگري بدست «اتابکان» قدرت داشتند، «اتابيک» لقبي بود که از اوايل دورة سلجوقي به کساني که مأمور تربيت و مراقبت وتمثيت امور شاهزادگان بودند، داده ميشد و اين اتکابکان حمايت آن کودکان را از هر حيث برعهده ميگرفتند وهمين امر به تدريج موجب دخالت آنان در امور ميشد، چنانکه «گمشتگين جاندار» که چندي اتابکي بر کيارق را در زمان ملکشاه کرده بود، بعد از فرار برکيارق از اصفهان از دست امير کر بوغاو فرستاده ترکان خاتون حمايت برکيارق را برعهده گرفت و او را که به اصفهان گريخته بود، در ساوه پذيرفت و به «ري» برد و بر تخت سلطنت نشاند.

اندک اندک عده اي از امارت جويان اين امر را وسيله ارتقا به مقامات عاليه قرار دادند و هريک به بهانه حمايت از يک شاهزاده سلجوقي بساط امارت گستردند.

اغتشاشاتت ممالک سلجوقي بعد از عهد ملکشاه بدسته اي از اتابکان وامراي سلجوقي فرصت داد که هريک در قسمتي از ممالک پهناور ترکمانان سلجوقي علم قدرت برافرازند و دستگاهي براي خود ترتيب دهند، چنانکه ظهيرالدين طغتگين اتابک دقاق پسر تتش بن آلپ ارسلان بعد از مرگ دقاق مملکت او را  تصرف کرد وسلسله اتابکان دمشق يا بعدي را که  497 الي 549 هجري سلطنت کردن، تشکيل داد وعمادالدين زنگي بن آق سنقر از غلامان ملکشاه از سال 521 که به حکومت عراق و بغداد منصوب و موصل و سنجار و الجزيره و حران، حلب و بلادشام را متصرف شده بود، تشکيل سلسله اتابکان زنگي الجزيره و شام را داد.[2]

از جمله سلسه هاي مهم اتابکان که در تاريخ ايران، خراسان و عراق شهرت بيشتر دارند و در ادبيات فارسي به سبب داشتن مداحان بسيار  و پاره اي از خدماتي که انجام دادند به اتابکان آذربايجان، اتابکان سلغري فارس، اتابکان يزد و اتابکان لرستان مشهور اند. ا زميان دين اتابکان، شمس الدين ايلدگز، محمدجهان پهلوان، قزل  ارسلان، نصره الدين ابوبکر، ابوطاهر بن محمد، نصره الدين هزاراسب، سعد بن زنگي از ديگران معروف تر اند.

            اگرچه اين دوره، از لحاظ تشتت و پراگنده گي، نبودن پادشاهي بزرگ و قدرتمند وعدم مرکزيت قوي ، نزاع و جنگ داخلي بين شاهزادگان دوره جواني براي انکشاف دانش، هنر و ادبيات نمود. پادشاه و امراي اين عهد از نگاه اقتصادي و امکانات نيز به سلاطين پيشتر(مثل سلطان محمود، سلطان مسعود و سلطان سنجر وملکشاه ...) قابل مقايسه نستند. از جمله اين سلاله ها، سلاجقه عراق و آذربايجان به پرورش شعرا و تربيت آنان شهرت دارندو شاعران و نويسنده گان بزرگي در خدمت آن سلسله بسر برده و آثار خوبي بنام ايشان باقي گذاشته اند. مانند: ظهير فاريابي، اميرعمادي، مجيرالدين بيلقاني، اثيرالدين اخيستکي، ابوالمعاني رازي، قوامي رازي، سيداشرف، احمدبن منوچهر شصت کله وغيره... به هرحال اين پادشاهان و اتابکان آنها با وجود تشتت اوضاع و احوال و نداشتن امکانات زياد، براي تبليغ قدرت شان و رقابت و سيالداري بين خود به ادبيات و دانش به ويژه به شعر مدحي، علاقه وافري داشتند. يان ريپکا مينويسد: « دربار هاي کوچک اميران که به علت رقابت هاي متقابل  به ناچار علاقمند تبليغات بوده اند، نشانه نظر مساعد نسبت به شاعران است، خود کامگي ، فقدان کارهاي برجسته، دسيسه هاي درباري و ثروتي که به زور از سوده هاي وسيع گرفته ميشد از يک سو و کاسه ليسي هاي مداهنه هاي ناگفتني، از سوي ديگر، عواملي بود که زمينه مساعدي بريا نشوونماي قصايد ستايش آميز مهيا ميساخت.» [3]

           بنابر همين علاقه بود که شعراي بزرگي چون ظهير فاريابي، انوري و خاقاني در اين دوره به ظهور رسيدند و قصايد زيادي را در مدح و توصيف پادشاهان و امرا سرودند و ادبيات فارسي را به تحول و انکشاف رهنمون شدند.

 

           ادبيات فارسي در قرن ششم هجري.

          دوره دوم فرمانروايي سلجوقيان (قرن ششم) و عصر ملوک الطوايفي پس از آن از نظر فرهنگي و ادبي و علمي بايد دوره اي دانست که در نتيجه تشتت و پراگندگي و ملوک الطوايفي، ضعف دولت مرکزي، رواج فساد انديشه و اخلاق و گسترش دنياگريزي، رويگرداني از واقعيت هاي معقول و ملموس حيات، تعصب و خشک مغزي و ... يکي پي ديگر آشکار ميشود. هرچند که هنوز نتايج فرهنگ و تمدن دوره هاي ايشين نيز به موازات آن از طريق کتابها و شاخص هاي فکري عصر، مثل متفکران و فلاسفه و دانشوران ديگر خود را نشان ميدهد و ما را  بدان ميدارد که به رغم همه کاستي ها و ناراستيها که در تاريخ و فرهنگ اين عصر ديده ميشود، هنوز آنرا دوره اي شگفته و بارورو پر از اثر معرفي کنيم.

          در اين عصر  زبان فارسي که حرکت خود را از دوره هاي پيشين به سوي ولايات کنوني، آغاز کرده بود، کاملاً گسترش يافته و نه تنها در غرب و شمال غرب ممالک اسلامي يعني آسياي صغير (ترکيه کنوني) و آذربايجان هم بکلي استقرار پيدا ميکند. بنابراين، هرچند از رونق بازار شعر و ادب در شهر هاي خراسان و ماوراءالنهر(نسبت به دوره هاي قبلي) کاسته شده بود، اما به جاي آنها مراکز پر آوازه ديگري مثل اصفهان، ري  و تبريز اهميت پيدا ميکرد. البته همزمان با آنها هنوز نيشاپور و توس و مرو هم پر رونق بود و توجه دانشوران و فرهنگيان همه ولايات را به خود معطوف ميداشت.

          شعر فارسي در نيمه دوم قرن پنجم و قرن ششم هجري تا آغاز قرن هفتم از همه حيث در مراحل کمال و مقرون به تنوع وتحول بوده است. نخستين امري که در شعر فارسي در اين دوره در سر تکاملي خاص قرار گرفته بود. در اوايل اين دوره يعني نيمه دوم قرن پنجم و آغاز  قرن ششم، هنوز شعرفارسي تحت تأثير سبک دوره اول غزنوي قرار داشت و حتي شاعران از قبيل : ناصرخسرو قطران تبريزي ولامعي ميکوشيدند که سبک دوره ساماني را دو باره احيا کنند. در اوايل قرن ششم هنوز تتبع ديوان هاي شاعران سلف متداول بود. ليکن اين امر از آوردن سبک هاي جديد پيشگيري نميکرد، مثلاً سنايي  و امير معزي که ديوان هاي عنصري و فرخي را تتبع ميکردند. هريک شويه هاي خاص دارند که با شيوة قدما تفاوت بارز دارد بناءً نميتوان تحول زبان فارسي را در اين دوره که طبعاً به تغيير سبک شعر و نثر شده بود، ناديده گرفت. به اين تفسير و تحول سبک خود، شاعران آن دوره نيز ملتفت بودند، چنانکه خاقاني گويد:

           مرا شيوة خاص تازه است و داشت      همان شيوه باستان عنصري

           و نظامي گفته است:

           عاريت کس نپذيرفته ام         آنچه دلم گفت بگو، گفته ام

          مضمون هاي عمده شعر، هنوز البته مدح است و وصف، و به مقدار بيشتري نسبت به دوره هاي پيشين غزل هم پديد آمده است. در کنار اين مضمون هاي اصلي، شکايت از روزگار، بد زباني، هجاگويي، که بيشتر از سرخوردگي و ناکاميابي هاي فردي و اجتماعي است و رويگرداني از دنيا ـ به جاي داشتن فلسفه و جهان بيني مستقل ـ و مثلاًٌ پاره اي از زورگويي هاي بي پشتوانه و فاقد اعتبار عملي وعلمي هم، نظر منتقد شعر اين عصر را به خود جلب ميکند.

قالب هاي شعري هم، هنوز عمدتاً قصيده است وغزل ـ که آرام آرام  مقدار غزل ها فزوني ميگيردـ وبعد هم قطعه ، رباعي مسمط و ترکيب بند و ترجيع بند. قالب مثنوي البته خود داستان ديگري است که در بين شاعران اين عصر رواج چندان ندارد.

زبان شعر عمدتاً پخته ونسبت به دوره گذشته نرمتر و آرامتر است. فيصدي لغات عربي نزد برخي از شاعران اين دوره مثل انوري و خاقاني بالا است و در نزد برخي ديگر مثل ظهير فاريابي کمتر، و رويهمرفته ترکيب شعر نسبت به دورة اول غزنوي دشوار تر و در ـــــــــ تر است . در نکته ديگر که در روش جديد مورد توجه است، افراط شعر است در استفاده از افکار علمي و اصطلاحات وقضايا و مطالب علوم مختلف، بي آنکه تصرفات شاعرانه کافي در آنها صورت گيرد. اين امرگاه با استدلالات عقلي، چنانکه در کتب علمي متداول است، منجر شد و شعر را از حالتي که مورد انتظار است، دور کرد و علاوه براين موجبات اشکال اشعار وصعوبت فهم آنها را در بسياري موارد فراهم آورد.

          موضوع ديگر که درشعر نيمه دوم قرن ششم قابل توجه است، علاقه  شعرا به ساختن غزل هاي لطيف و زيبا  است. غزل از قرن چهارم در شعر فارسي آغاز شده بود. ولي انوري وهم سبکان او سعي وافي درآوردن مضامين دقيق در غزل بکار بردند و چون سبک آنان در سخن ساده وطبيعي بوده است، غزل هاي ايشان لطف بيشتري چه در لفظ وچه در معني پيدا کرد واين مکتب تازه در غزل از شاعراني مانند انوري و سنايي و نظاير آنان شروع و به ظهير فاريابي هفتم شاعران بزرگي درغزل ظهور کنند واين نوع ا زشعر فارسي را به حد اعلاي کمال برسانند.» [4]

           در مجموع ميتوان تفاوت محسوس شعر اين دوره را که به جاهاي متعددي در شمال شرق، مرکز وشمال غرب ايران کنوني و عراق و آذربايجان تعلق دارد، با شعر دوره هاي پيشين که عمدتاً در ماوراءالنهر و خراسان گفته ميشد، چشمگير دانست.

 

         زندگينامة مختصر ظهيرفاريابي

          ظهير فاريابي يکي از استادان مسلم شعر فارسي درقرن ششم و يکي از کساني است که در تحول شعر فارسي نقش بزرگي ايفا کرده است. نامش به نوشته اکثر تذکره نويستان ظهيرالدين ابوالفضل طاهر بن محمد بوده استکه تقريباً درحدود سال 550 هجري درفارياب تولد يافته است.[5] شواهدي که ازديوان او بدست داريم نيز اين تخمين راتقويت ميبخشد تولد شاعر مقارن بوده است بادوره اي که بعد از وفات سلطان سنجر در ديار خراسان و اطراف آن پديد آمده بود.

            عهد کودکي و جواني ظهيرالدين فاريابي در زادگاهش فارياب و بعد در نيشاپور گذشت و او در اينمدت به کسب علوم واطلاعات مختلف علمي و ادبي اشتغال داشت. او بعد از آنکه در زادگاهش فارياب  علوم متداوله را فراگرفت، بخاطر تحصيل بيشتر علوم به نيشاپور که در آن وقت از مراکز علمي ـ فرهنگي محسوب ميشد، رفت و در آنجا به فراگيري علوم و ادب پرداخت شاعر با فضلا و شعراي آنجا آشنا شد و به سرودن پرداخته، در نيشاپور به مدح عضدالدين طغانشاه بن مؤيد آي آبه آغاز کرد و گويا اين نخستين کسي بود که ظهير او را مدح گفته است. شاعر به مدت توقف خود در نيشاپور در يکي از اشعارش اشاره کرده است:

            مرا به مدت شش سال حرص علم وادب              به خاکدان نيشاپور کرد زنداني[6]

          اين بيت از قطعه ايست که به طغانشاه بن مؤيد آي آبه خطاب کرده است وچنانکه خواهيم ديد، ظهير در آخر عهد همين پادشاه يعني سال 582 هجري به اين شهر آمده و در آنجا از حرص اندوختن علم و ادب، سکونت اختيارکرده باشد.

           در همين آوان که ظهير علاوه بر ادب در علوم عقلي نيز بلوغي يافته بود، به تحقيق درمباحث بخوبي پرداخته وبه يک مسأله رايج در آن ايام توجه کرده بود. چنانکه گفته شده است، در آن وقت منجمان پيشبيني کرده بودند که درسال 582 هجري در اثر اجتماع سيارات در برج ميزان، توفان بار درعالم رخ خواهد داد، و زمين را زير وزبر خواهدکرد.چندتن از شاعران ونويسندگان درصحت و بطلان اين پيشبيني سخناني گفته اند و از آنجمله است که ظهير دريک قطعه شعرش مدعي  تأليف رساله اي دربطلان حکم توفان شده، ولي چنانکه او در آن ابيات و ابيات ديگر بر مي آيد مي آيد، با نوشتن و تقديم اين رساله مطلقاً مورد لطف پادشاه قرار نگرفته است. اين رساله را ظهير ظاهراً در عهد طغانشاه مويد تأليف کرده، ليکن پادشاه اگرچه پيشبيني کننده کسوف را تشريف داده بود، به ظهير فاريابي توجهي نکرد و او را محروم داشت.در اين دو قطعه يک بيت هست که معلوم ميدارد، ممدوح او هنوز منتظر بود تا خسوف (يعني 29 جمادي الآخرسال 582 هجري) فرا رسد و از دو بيت ديگر، در قطعه دوم معلوم ميشود که اولاً شاعر آن قطعه را سه  مانده به وقوع حادثه، يعني در اواخر ربيع الاول ربيبع الثاني سال 582 هجري گفته و ثانياً تا آن موقع نه ماه بود که رساله خود را نوشته وبه شاه تقديم داشته بود و به اين ترتيب تاريخ تأليف رساله او وسط سال 581 بوده است و ثالثاً مخاطب شاعر دراين دو قطعه بايد طغانشاه بن مؤيد باشد که به نقل ابن اثير پايان سلطنت  اش سال 582 هجري بوده است.[7]دو قطعه اي که ظهير گفته اينست.

ظاهراً بايد در همين ايام ظهير را کارد به استخوان رسيده وعدم توجه طغانشاه بن مؤيد کار او را سخت و وي را تاگزير به مهاجرت از خراسان کرده باشد. چنانکه از پادشاه مثال به اضافه مرکبي براي سفر تقاضا کرده گويا هم در پايان ان پادشاه يعني در همان سال 582 نيشاپور را ترک گفت.

معلوم ميشود که ازسال 582 هجري به بعد ظهيرفاريابي در عراق بسربرده است. نخست از نيشاپور، بنا آنچه دولتشاه گفته به اصفهان رفت و به خدمت صدرالدين عبدالطيف خجندي قاضي القضات آل خجند که به سال 592 در اصفهان کشته شده است، رسيد. دولتشاه در دنبال سخن خود ميگويد: «... روزي به سلطان خواجه رفت، ديدکه صدر مسکن علما وفضلاست، سلام کردو غريب وار به جايي نشست، التفاتي چندانکه ميخواست، نيافت، تافته شدو بر بديهه اين قطعه را گفت و بدست خواجه داد:

          بزرگـــــــوارا! دنيا ندارد آن  عظمت           

                                                که هيچکس را زيبد بدو سرفرازي

            شرف به علم وعمل باشد آن ترا همه  نيست

                                                بدين مدور دوران چرا همي نازي

          زچيست کاهل هنر را نمي کني تميز

                                             تو نيز هم به هنر از زمانه ممتازي

           بسوي من تو بياري نگه مکن که به علم

                                     دلم  به گيسوي حوران همي کند بازي

          اگرچه تلخ بود يک سخن زمن بشنو

                                          چنانکه آنرا دستور حال خود سازي

          تو اين پسر که زدنيا کشيده اي بر روي

                                              بروز عرض مظالم چنان بيندازي

          که ازجواب سلامي که خلق را برق است

                                              به هيچ مظلمه ديگري نپردازي

و چندانکه خواجه مراعات ومردمي کردش، در اصفهان اقامت نکرد وبه آذربايجان رفت.[8]

            شايد قسمتي از اين داستان صحت داشته باشد, ليکن مسلماً ظهير مدتي بعد از نخستين ملاقات با صدرخجند در اصفهان باقي نماند, چه چوه در يکي ازقصايدي که در مدح صدرالدين گفته , تصريح کرده است که در سال تمام بخدمت دراصفهان بوده است. در قصايدي که درمدح صدرخجند ساخته, يکبار سخن از يک و نيم سال سکونت درعراق ميکندو معلوم است که در اين مدت مال و ملکي فراهم نياورده بود و از متاع جهان اسپي داشت که شايد همان باشد که از طفانشاه تقاضا کرده بود:

        راست يک سال و نيم شد که مرا          در عراق است حکم آبشخور

        تنم از فاقه خشک شد که نشــد            لبم از آب اين کريماــــــــن تر

        اسپکي دارم از متــــاع جـــهــان           همچو کلکلت روان ولي لاغر

        تاکي از بهـــــر نيم تــــوبره کاه              با شم اندر جوال مشتي خر

        تو کـــــــه درحل و عقد مختاري            چون روا داريم چنيـــن مضطر

وباز درقصيده ديگر به دوسال اقامت خود رد آستانه صدرخجند اشاره ميکند و معلوم است که هنوز زندگاني او ساماني نيافته و او گرفتار مشتي دون و ناکس شده و با آنکه يک سال پيش از صدر براي رهايي استمداد کرده بود , کار وي بجايي نرسيده و همچنان گرفتار و مضطر مانده بود:

  با توجه به اين اشارات شاعر به بطلان قول دولتشاه آشکار ميگردد، ولي روشن است که عطاياي صدرالدين نميتوانست شاعر را خرسند کند واز کلام او آشکار است که انديشه عزيمت از اصفهان در او نيرو ميگرفت و سرانجام از آن شهر به قصد آذربايجان و مازندران آهنگ حرکت کرد.

ظهيرالدين فاريابي از تاريخ خروج خود از اصفهان که بايد در سال 585 هجري صورت گرفته باشد، عده اي از افراد را مدح کرده است که اين افراد وزرا و امرا و رجال نامي بوده اند.

ميگويند ظهير در پايان حياتش ترک ملازمت سلاطين وامرا گفته ودر گوشه اي به اطاعت و علم و عبادت مشغول گشت و سرانجام در تبريز وفات کرد، و در آنجا در مقبره سرخاب تبريز مدفون شده اس. اما بعضي ها گفته اند که وي در زادگاهش فارياب کرده و دراين جا مدفون شده است.  ولي برخي از پژوهنده گان اين مسأله را رد کرده و گفته اند که قبر ظهيرالدين  فاريابي در شهر تبريز است واينکه در شهر شيرين تگاب ولايت فارياب قبر شاعر را قلمداد کرده اند، خطا ميباشد، اين زيارتي که اکنون در آنجا موجود است، قبر ظهير نبوده بلکه قدمگاه اوست که بعد ها به خاطرة او ساخته شده است. کاظم اميني در اين مورد مينويسد:

«با آنکه در کتاب « ارمغان ميمنه» تصريح گرديده که مقبرة ظهيرالدين در شيرين تگاب  ميباشد ،ولي اين خطا است اين قدمگاه  در سال 1323 به سرمايه شخصي شاد روان نذيرقل خان ميمنه گي و همکاري مردم به ياد بود از مقام والاي ظهيرفاريابي اعمار گرديده، اگرچه اين خطا در نظمي که به مناسبت اعمار اين بنا سروده شده، نير تکرار گرديده است:

ببين خيري زفيض اين عمارت         زرحمت ميدهد ما را بشارت

ظهيرفاريابي آن بزرگست             که خاک تربتش بخشد بصارت

ظهير فاريابي آن بزرگست           که گشت اين گوهر يکدانه غارت

نذيرقل خان زپول شخصي خود              نمودند از نو آباد اين عمارت

اين قدمگاه در وسط قريه فيض آباد در قسمت شرقي مرکز ولسوالي بين باغستان وعقب بازارجاي کنوني شيرين تگاب قرار دارد.[9]

ظهيرفاريابي در هنگام حياتش بسيار مشهور شده و ديوانش دست به دست ميگشت، چنانکه او را در بعضي ازمنابع به عنوان «صدرالحکما» ياد کرده و مهارت و استادي او را در علم و ادب ستوده اند. او با عده اي از شاعران قرن ششم از قبيل: جمال الدين اصفهاني، مجيربيلقاني، انوري ابيوردي، خاقاني شرواني ، نظامي گنجوي، اثيراخيسکتي و جز آنان معاصر بوده و چنانکه بارها در اشعارخود اشاره کرده است هيچيک از معاصرينش ار به چيزي نميگرفت و خود را برتر از همه ميدانست.

بعد از درگذشت ظهيرفاريابي، ناقدان سخن در باره توانايي و مهارت شاعر او چندان مبالغه داشتند که برخي ها او را برانوري ابيوردي نيز برتري مينهادند.اين مسأله بعدها باعث بحث ها و جنجال هايي نيز گشته چنانکه فضلاي کاشان از مجددالدين همگر شاعر قرن هشتم سوال کردند و او جواب آنها را طي قطعه اي پرداخت.

علت مقايسه ظهيرفاريابي با انوري آنست که او در حقيقت دنباله رو روش انوري وهم کسوتان او را که نسل مقدم و معاصر شاعربوده اند، پيش گرفته و به درجه کمال رسانيده است.سخن او همانند همان دسته از شاعران که انوري مقدم همه است، روان و پر از معاني دقيق است. سخن ظهير در عين آنکه در کمال لطافت و رواني است، استوار و برگزيد. وفصيح و داراي معاني و الفاظ صريح ميباشد. خوانندة ديوان او جز در چند مورد معدود کمتر به موارد پيچيده گي برميخورد وآن موارد هم از حيث عموض و پيچيده گي و ابهام  به هيچ روي به شعر شعراي معاصر او در عراق وآذربايجان نميرسد. او مانند برخي از شاعران سبک عراقي به آوردن قافيه ها مشکل و رديف هاي طويل در شعر مبادرت ورزيده است، حتي برخي از رديف هاي دراز و مشکل وي شباهت به رديف هاي شاعران سبک هندي نيز مينمايد به اين رديف طويل توجه کنيد که وي بسيار به استادي آنها را بکار برده است:

هرنيم شب که چوناله ما ميشود بلند

تا باشد از حوادث ايام در امان

دل فگار مرا آسمان چه ميداند

لبش چو غنچه تصوير خندان است در واقع

بوي چمن مي آيدم زين تازه ديوان  در بغل

 

چندين هزار دست دعا ميشودبلند

هر جا که هست نام خدا ميشودبلند

زدست و پا زده  در خون کمان چه ميداند

سخن زان غنچه مرواريد غلطان است درواقع

من باغبان خوشي و دارم گلستان در بغل

در همان حال که ظهير التزام رديفهاي دشوار و مشکل ميکند ،سخن او ساده بوده و رديفها مغلوب قدرت او در بيان معني هستندو هيچگاه در برابر ـــــــــــ قريحه ومهارت او ياراي اخلال در معاني ندارند. قدرت او در مدح و توصيف بسيار است و او در اين موارد خلاق معاني گوناگون و قادر برمبالغه  هاي شگفت انگيز و ايراد معاني و مضامين بديع است.

دولتشاه سمرقندي، ظهير  را شاگرد رشيدي سمرقندي، سراينده منظومه «مهر و ماه» ميداند و جز اين نامي ديگر از آموزگاران او در دست نيست از شاگردان او نيز ازخواجه جلال درکاني و اشهري نام برده اند.[10]

           ممدوحان ظهيرفاريابي

          ظهيرفاريابي در طي زندگاني خود عده اي از پادشاهان، وزرا و امرا و رجال مشهور را که معاصر او بوده اند، مدح کرده است که اينک به معرفي مختصر آنها ميپردازم:

1ـ طغان شاه بن مؤيد آي آبه:

عضدالدين طغان شاه بن مؤيد آي آبه ظاهراً نخستين ممدوحي است که شاعر او را در نيشاپور دريافته و به مدحش پرداخته است. مرکز اين ممدوح که اتابک با قدرتي بوده در نيشاپور بود و با قدرت زياد در خراسان حکومت ميکرد. طوريکه خود ظهير اشاره کرده است، بعد از خارج شدن از زادگاهش فارياب، وي مدت شش سال  در نيشاپور زندگي کرده و به فراگرفتن ادب و علوم متداوله در اين شهر مصروف بوده است:

مرا به مدت شش سال حرص علم و ادب

                                                     خاکدان نيشاپور کرد زنداني

در اين مدت که ظهير شاعري خود را آغاز کرده بود، به مدح وي ميپردازد، شاعر چندين قصيده و قطعه در مدح وي دارد.

طوريکه قبلاً گفتييم ظهير فاريابي در دوراني زندگي ميکرد که امپراتوري سلجوقي دچار تشتت و پراگندگي شده، ممالک پهناور سلجوقي را ملوک الطوايفي فراگرفته بود. از طالع او در اين سالها پادشاه بزرگي چون سلطان محمود، ملکشاه، آلپ ارسلان و سلطان سنجر وجود نداشت که شاعران را از هر حيث حمايت وتشويق نمايند. با آنهم شاعر ـ ظهيرالدين فاريابي به خاطر گذراندن معيشت خود به نزد معروفترين و فرهنگ پرورترين حکمران وقت رفته و در دربار آنها ملازمت کرده است.

نظر به اشاره بيت هايي که قبلاً بطور نمونه آورديم، ظهيربراي اين حکمدار رساله اي را در نجوم مبتني بر رد نظريات انوري وهمدستان او در مسأله خسوف  سال 58 تقديم کرده بود. اما اين پادشاه التفاتي به اين کار ظهير نکرده و او را از التفات خود محروم داشته بود. ظاهراً به همين علت از دربار طغانشاه بيرون شده و به عراق ميرود.

2ـ صدرالدين خجندي:

ظاهراً اين شخص که قاضي القضات آل خجند در عراق بوده است، دومين ممدوح ظهيراست. ظهير اين صدر نيرومند را نير مدح کرده و چندين قصيده وقطعه در ستايش او پرداخته است.[11] ولي در اواخر ازاين ممدوح نيز بنابر نوشته دولتشاه سمرقندي آن آرزويي که داشت، پيدا نميکند. بناءً قطعه يي را في البديهه نوشته به خواجه ميدهد و با رنجش خاطر از دربار وي روي مي تابد و از اصفهان به قصد آذربايجان بيرون مي آيد.

3ـ اتابک قزل ارسلان بن اتابک ايلدگز:

اين اتابک که قدرت زيادي در آذبايجان و نواحي اطراف آن بهم زده بود، از سال 581الي 578 هجري در آذربايجان و عراق کوس سلطنت و استقلال ميکوفت وپيش از آن نيز درعهد اتابکي برادر خود در آذربايجان استقلال داشت. ظهير در مدح او قصايد زيادي دارد. اما بنابر نوشته دولتشاه ظهيرفاريابي در دربار او زياد نمانده است، زيرا قزل ارسلان بررغم ظهير مجيربيلقاني را دوست داشت و در تربيت او ميکوشيد. چنانکه هر هفته او را جامه سنجاب و اطلس بخشيدي و مجير به تفاخر پوشيدن و فضلا آن رعونت را پسنديده نداشتند و ظهير در باب مجير گفته:

           گر به ديبا هاي فاخر آدمي گردد کسي

                                        پس در اطلس چيست کرم و در عبايي سوسمار

          بنابر همين مسايل بود که  ظهير از دربار او گريخت و به نزد اتابک نصره الدين رفت.

4ـ اتابک نصره الدين:

اتابک نصره الدين ابوبکر محمد بن ايلدگز که در سال 517 هجري بعد از بر افتادن عمش جاي او را گرفت، به ظهير ارادت خاص داشت. وي ميخواست که ظهيرفاريابي  در  نزد او باشد و خود ظهير هم بدو متمايل بود. بناءً او از نزد قزل ارسلان گريخته به درگاه او پيوست. ظهير به مدح اين اتابک قدرتمند قصايد زيادي دارد. تا جايي که در ديوان وي 35 قصيده در مدح اين اتابک دارد. ظهير فاريابي هيچيک از معاصران وممدوحان خود را بدين حد مدح نگفته است وا ين خود دليلي است به ارادت او به نصره الدين واينکه در دربار او زيادترين قسمت عمرش را گذشتانده است. اگرچه در يک قصيده شاعر اشاره اي است مبني بر اينکه بر سر شاعر تهمت بيزاري از درگاه اتابک نصره الدين بسته بودند و او کوشيد که اين تهمت را از خود دور سازد و براي اثبات وفاداري خود سوگند ها ميخورد:

 

زمانه تهمت بدخدمتي نهاد مرا

کسي که او نبود آگه از عقيدت من

مرا چو فخر به علم است واين علامت جهل

خدايگانا گر کشف حال بنده کني

در ترا به همه شرق و غرب نفروشم

زحضرتت سبب غيبتم همين بودست

 

که شد زدرگه فرمانده جهان بيزار

چون اين سخن شنود باورش کند ناچار

کنون کجا برم اين ننگ و چون کشم اين عار

زصدق هرچه بگفتم يکي بود زهزار

که خاک تودة فاني ندارد اين مقدار

که بوده ام بدل آزرده و به تن بيمار

واين ابيات ميرساند که ظهير مدتي به نسبت آزردگي و بيماري از اتابک دور بوده و اين امر حمل بر بيزاري او از دستگاه اتابک نصره الدين نبوده است.

5ـ طغرل بن ارسلان:

ديگر از ممدوحان او، آخرين سلطان سلجوقي عراق ـ طغرل بن ارسلان(573ـ590) بوده است. اين پادشاه علاوه بر شجاعت ودلاوري که داشت به کار شعر و ادبيات نيز رغبت مينمود. «و در بزم مبر فضلا نکته ها گرفتي و بر شعرا سخن بيفزودي وشعر هاي او برزبان عوام مشهور بود به نظامي عروضي او را بخاطر دانش دوستي و حمايت شعرا و نويسند گان ودانشمندان توصيف مينمايد. به او چند رباعي را نيز منسوب کرده است. از اين سخن معلوم ميشود که خود پادشاه نيز طبع شعري داشته است. ظهير فاريابي اين پادشاه ار نيز در چند قصيده مدح کرده است.

6ـ سپهبد حسام الدوله ابوالحسن اردشير بن حسن:

اين شخص از مشاهير ملوک آل باوند بود. اين سپه سالار هم با طغرل بن ارسلان وهم با سلطان تکش خوارزمشاه دوستي داشت. ظهير  اين سپهبد را نيز در طي چند قصيده مدح کرده است. اين سپه سالار در حق شاعر احسان زياد و انعام بيشمار فرمود و ظهير چندي در خدمت او و عاقبت به اجازت او به خدمت اتابک قزل ارسلان پيوسته بود. سپهبد حسام الدوله به ظهير ارادت خاصي داشت، چنانکه حتي بعد ها نيز هداياي به شاعر ميفرستاد، ظهير در يک قصيده اش اين موضوع را ياد آوري مينمايد:

شايد که بعد از خدمت سي سال در عراق

                                                 نانم هنوز خسرو مازندران دهد

غير از اشخاص ياد شده، ظهير افراد ديگري را نيز مدح گفته، اما آنها آنقدر شخصيت هاي مهمي نبود، بناءً از معرفي شان ميگذريم.

 

                                        مقام ادبي و علمي ظهيرفاريابي

            ظهيرفاريابي از شاعران استاد و قصيده سراي بليغ قرن ششم هجري ويکي از جمله غزل گويان بزرگ آن عصر است که در تحول سبک شعري نقش بزرگي داشته است. طوريکه از بعضي منابع و از اشعار خود شاعر بر مي آيد، او در جواني علوم مختلفه ومتداوله را در زاده گاهش فارياب و بعداً در نيشاپور بخوبي فرا گرفته و به همه علوم و فنون دست يافته بود. چنانکه در دوره طغانشاه برعليه انوري وبرخي منجمين ديگر رساله اي را تأليف و به خدمت آن پادشاه تقديم کرده بود. اينکه او را ملقب به «صدرالحکما» کرده اند نيز ميرساند که در علوم سرآمد همه گان شده بود. در ديوانش نيز تبحر او برعلوم مختلفه ديده ميشود. اگرچه او در مقايسه با انوري و خاقاني ومسعود سعد اصطلاحات علمي و ادبي زياد بکار نميگيرد، ولي وارد بودن او به علوم متداوله از اشعارش پيداست. اما شعر و ديوان او هم در زمان حياتش و نيز بعد از وفاتش چنان در بين مردم مشهور گشت که همه خواستار شعر او بودند، چنانکه شاعري گفته است:

           ديوان ظيهر فاريابي           در مکه بدزد اگر بيابي

           «بعد از ظهير ناقدان سخن در بارة او چنان غلو و مبالغه  داشتند که حتي مقام ادبي او را بر انوري نيز برتري مينهادند. در برخي از تواريخ مسطور است که در زمان اباقاخان، ميان فضلاي کاشان در باب ترجيح و تفضيل شعر انوري  وظهير منازعت به وقوع پيوست و مجد همگر را حکم ساخته، اين قطعه را بدو فرستادند:

اين آن زمين وتر که بر آسمان فضل              ماه خجسته منظر و خورشيد انوري

جمعي زناقدان سخن گفتة ظهير                 ترجيح مينهند بر اشعار انــــــــوري

جمعي دگر برين سخن انکار ميکنند            في الجمله در محل نزا عند وداوري

رجحان يک طرف توبديشان نما که هست                 زير نگين طبع تو ملک سخنـــــوري

         مجد همگر در جواب قطعه ذيل را نوشته بود:

جمعي ز اهل خطه کاشان که برده اند                   ز ارباب فضل و دانش گوي سخنوري

کردند بحث در سخن  منشيان نظم                       تا خود که سفت به در آر و در دري

انوري مناظره شان رفت و در ظهير                        تا مرا کراست پايــه بر تر ز شاعري

از آب فـــــــارياب يکي عرضه داد او                         وزخاک خــــاوران دگري از جعفري

ترجيــــــح ميـــــداد يکي مهر بر قمر                        تفضيل  مينمود يکي حور بر پري

انصاف چون نيافت گروه از دگر گروه                      من بنده ار گزيد نظر شان به داوري

در کان طبع آن چو بگشتم کران کران                    در قعر بحر اين چو نمودم شناوري

شعر يکي بر آمده چون در شاهوار                       نظم دگر برآمده چون مهر خاوري

شعر ظهير اگرچه مشتري رسد تير نظم او                    خاصه که در ثناگري ومدح گستري

طعم رطب اگرچه لذيذ است و خوش مذاق                     کي به بود به خاصيت از قند عسکري

هر چند لاله صحن چمن را دهد فروغ                   پهلو کجا زنــــد به بهي ،  گل طري

اين است اعتقاد رهيم خوش قبول کن                گرتو مقيــــد سخن مجـــد همگري

ميدانم که در قرن ششم به اوحدالدين انوري از شاعران درجه يک محسوب و بعدها بعضي آنرا هم سطح فردوسي و سعدي ميدانستند:

             در شعر سه تن پيمبرانند               هرچنـــــــد لابني وبعدي

                                                            فردوسي وانوري وسعدي

          ظهيرفاريابي اگرچه با انوري ابيوردي معاصر بود، ولي چند سالي از انوري جوانتر بود، «علت مقايسه ظهير با انوري آنست که او در حقيقت دنباله روش انوري وهم کسوتان او را که نسل مقدم و معاصر شاعر بوده اند، پيش گرفته و بکمال رسانده دست. سخن او مانند همان دسته از شاعران که انوري مقدم همه است، روان و پر از معاني دقيق است. سخن ظهير در عين آنکه درکمال همه است، روان و پر از معاني دقيق است. سخن ظهير درعين آنکه در کمال لطافت ورواني است، استوار و برگزيده و فصيح وداراي معاني والفاظ صريح ميباشد.خواننده ديوان او جز در چند مورد معدود کمتر به موارد مقصد برميخورد و آن موارد هم از حيث غموض و ابهام  به هيچ روي به اشعار شعراي معاصر او در عراق وآذربايجان نميرسد.»[12]

در بارة مقام ادبي ظهير وقدرت شعري او از همان سالها تبصره هايي کرده و جدل هياي را براه انداخته اند وتا هنوز نيز برخيها از فصاحت کلام، مهارت وسليقه خاص ظهير، ستايش بعمل مي آوردند. استاد سيروس شميسا دراين باره مينويسد: «دراينجا بي مناسبت نيست، اشاره کنيم که داوري مجدهمگر بين انوري و ظهير و پاسخ او به فضلاي کاشان، مبتني بر قصايد انوري و ظهير است، زيرا  آنان به عنوان شاعران قصيده سرا معروف بودند و خود مجدهمگر هم به اين معني اشاره دارد:

         شعر ظهير اگر چه سرآمد زجنس شعر           با طرز انــــــوري نزند لاف همسري

          براوج مشتري برســـــد تيــــر نظم او              خاصه که در ثنا گري و مدح گستري»[13]

          در اينجا مي بينيم که به نظر استاد شميسا انوري در مدح گستري  و قصيده سرايي از ظهير ترجيح دارد ودر غزل به پايه او نميرسد.

         برخيها شعر ظهير را بخاطر نداشتن موضوعات متنوع (يعني از لحاظ محتوي) تنقيد کرده و زيبايي هاي شکلي شعرش را در نظر نگرفته اند و در نتيجه او شاعري متوسط معرفي کرده اند. از جمله يان ريپکا مينويسد:

«. . . مجد همگر (وفات 678 هـ) در اين که اشعار او را همرديف سخنان انوري ميگذارد، بيش از حد غلو ميکند. زيرا ظهير فقط صنايع تکامل يافته بديعي را از او اقتباس کرده است. شيوة بيانش نسبت به خاقاني وانوري ساده تر است، ولي با وجود اين، مانند آنها قادر به برانگيختن احساسات نيست.شاعري متوسط است که هنرش تنها مبالغه در فروتني، چاپلوسي است. مدحي که حافظ از او کرده براساس شعري است که اشتباهاً به وي نسبت داده شده، ولي حقيقت دارد که حتي سعدي هم مقدمه هاي غنايي او را اقتباس کرده است.»[14]

         بايد گفت که اين نظر پروفيسور يان ريپکا قابل تأمل بوده، آن قدر سخن صواب نيست. چراکه اولاً ظهيرفاريابي هيچگاه شاعر متوسط نيست واگر ازنگاه محتوي وتنوع مضامين به پاي خاقاني وانوري نميرسد، ولي اين مسأله او را به سطح شاعر متوسط به پايان نمي آورد و از سوي ديگر طوريکه استاد شميسا ياد آوري کرده او در غزل بسيار موفق است و دربيان افکار غنايي حتي از هيچ يک از معاصران خود عقب نمي ماند. يعني شعر او  از نگاه هنري، در سطح بالايي قرار دارد. اگر چنين  نبود، شاعر استادي چون مجد همگر او را با انوري مقايسه نميکرد وشاعران بزرگي چون سعدي، حافظ از او تقليد و توصيف نميکردند. او بمثابه شاعري داراي سبک خاص توجه بيشتري به ايراد معاني لطيف و الفاظ نرم وهموار درغزل ادامه داد و در اين راه ازهمه متقدمان پيش افتاد، تا جايي که ميتوان گفت ظهير فاريابي واسطه ميان انوري وسعدي در تکامل غزل ميباشد.به همين سبب سعدي از وي تتبع کرد، وبرخي از ابيات او را جواب گفته است:

هزار توبه شکسته است زلف پر شکنش          کجا به چشم درآيد شکست حال منش

                                                                                                ( ظهير)

وسعدي گفته است:

رها  نميکند ايام در کنار منش             که داد خود بستانم به بوسه از دهنش

حافظ نيز به او بي توجه نبود:

مرا اميدوصال تو زنده ميدارد             وگرنه بيتو نه عيشم ماند ونه اثرم

                                                                                 (ظهير)

وحافظ گفته است:

مرا اميد وصال تو زنده ميدارد          وگرنه هر دمم ازهجر تست بيم هلاک

و بيت زير نيز حاکي از توجه حافظ به ظهيراست:

چه جاي گفته است خواجو وشعر سلمان است            که شعر حافظ شيراز به شعر ظهير

در اينجا مي بينيم که حافظ خود را با ظهير مقايسه ميکند. اين ميرساند که او نيز به قدرت شعري ظهير آگاه بوده است.

ظهير فاريابي با سبک سهل وممتنع و شگرفي که داشت، بعد ازخود مورد تقليد بسياري از شاعران بعدي واقع گرديد. نه تنها معاصران شاعر، بلکه در سده هاي  بعدي نيز برخي ازشاعران به شعر او نظر داشته اند. به خاطر نشان دادن تأثير پرقوت وي يک غزل او را با غزل يکي از شاعران قرن دهم هجري ـ بيرام خان خانان مورد مقايسه قرار ميدهيم. دراين غزل تأثير پذيري اين شاعر از ظهيرفاريابي بخوبي ديده ميشود:

به نزد نسيم اعتباري ندارم

به غير از شقايق که با داغ رويد

به چشم نيارد صبا خاک کويش

پس از مرگ، گل بر مزارم ميفشان

چو آيينه باخلق صافي ضميرم

ظهير ازتو خواهم شدن در کناري

 

خبر از خزان وبهاري ندارم

پس ازخود دگر يادگاري ندارم

بسي شد که قدر غباري ندارم

که پرواي بانگ هزاري ندارم

دگر با بد ونيک کاري ندارم

که از آب خشمت کناري ندارم

از بايرام خان:

نگارا! به غير تو ياري ندارم

چنان اختيار وفاي تو کردم

زعشقت مرا اختيار تمام است

زبد نامي تست انديشه ورنه

اگر از تو پرسند تعظيم بيرام

 

به جز فکر وصل تو کاري ندارم

که ديگر بخود اختياري ندارم

دگر پيش تو اعتباري ندارم

ز رسوايي خويش عاري ندارم

بگو: مثل او خاکساري ندارم

ظهير در غزل سرايي توانايي خود را بخوبي نشان داد و درواقع راه و روش انوري را کمال بخشيد و راه رابراي شيوا ترين وناب ترين  غزل هاي فارسي به قلم سعدي وحافظ هموار کرد. شيوه وي در غزل بر نرمي و روشني و صميميت استوار است، گويي ظهير چنان که خود يکبار اشاره کرده است. چنين غزل را از همه قالب هاي شعر برتر ديده وبيشترين کوشش خود را به خلق معاني لطيف غنايي متوجه کرده است و درواقعت در مسير تکامل غزل عاشقانه فارسي جايگاه عمده به خود اختصاص داده است.

شعر ظهير از نگاه هنري، سلامت بيان، رواني، فصاحت، رسايي سخن، عذوبت کلام و تصوير پردازي در سطح بالايي قرار دارد. او در تصوير مناظر طبيعي، حالات باطني، احساسات وعواطف دروني و توصيف زيبايي هاي معشوق مهارت ويژه يي دارد. اگر درست است که  شعر او حاوي ستايش هاي بجا ونابجا زياد است و در ستايش اغراق آميز ممدوحان چندان پيش رفت که حتي سعدي نيز بر او خرده گرفت، اين روش سنت شعر وشاعري روزگار او بود. اگرچه در شعر او نبودن پرخاش ، هجو، اشاره به آيات واحاديث تاريخ روزگار او نسبت به خاقاني و انوري و ديگران کمتر است. اما او درکشف تشبيهات تازه، ساده گويي و زيبايي تعابير وتوصيف هاي دل انگيز وشگرف بي نظير است و از طرف ديگر چنين نيست که در شعر او استفاده از آيات واحاديث، اصطلاحات علمي وتصوفي ومعلومات  تاريخي واجتماعي نيامده باشد. بلکه اينها وديگر مسايل درشعر او آمده، ولي نظر به برخي از شاعران آن عصر کمتر بوده است که در اين مورد در بخش ويژه گيهاي شعر او بحث خواهيم کرد.

دراينجا به خاطر مشاهده زيبايي هاي شعر او يک غزل ويک تشبيب قصيده او را بطور نمونه مي آوريم:

خيالش تا سحر با من بيک پيراهن است امشب

                                        نظر برهرچه اندازم به چشمم گلشن است امشب

سحر ازخانــــه گويــــا عزم بيرون آمـــدن دارد

                                         اگر در نفس باشــــــم تا سحر بامن است امشب

نه بندد در برويم تا بزم خــــود دهـــــــد جايم

                                            نميداند چه زايد صبحدم آبستن است امشب

 کنون کز ترکش آهم خدنگ فتنه مي بارد

                                     بگو آيد به ميدان هرکه با من دشمن است امشب

شکستم توبه را از لبش شکن برزلف او ديدم

                            دل زاهد شکست از من چه بشکن بشکن است امشب

نيم شوق مي گويا گشاد از رخ نقابش را

                         که عکس اش پرتو افگنده است برمن روشن است امشب

ظهيراز مصرحسن او نسيم صبح مي آيد

                                   مشام شوق من بربوي اين پيراهن است امشب

تشبيب يک قصيده:

سپيـــــده دم چو زنـــــد ابرخيمه درگلزار                گل از سرا چه خلوت رود به صفه بار

زاعتدال هــــوا حکم جانـــــور گيـــــرد                    اگر بـــــه نوک قلم صورتي کنند نگار

نوري خارکن از عندليب نيست عجب                   که مدتي سروکارش نبود جز با خار

چه حالتي است که مرغان همي زنند نوا            چه موجبي است که گلها همي کنند نثار

هنوز سرو تهي درنيامده است به رقص               چرا بدست زدن خوش برآمده است اخبار

عروس باغ مگر جلوه ميکنـــــــد امروز                  که باد غاليه ساي است و ابرلولو بار

 حکيم وار زشــــــاخ درخت بلبل را                      فروغ آتش گل کرد عاشق وار

  هنوز ناشده روشن زنبد مهر آزاد                     دراز کرده زبان چومسيح درگفتار

   چمن هنوز لب از شير ابر ناشسته                چو شاهدان خط سبزش دميد گرد غبار

  نهاده نرکس رعنا بخواب مستي سر                هنوز ناشده از چشم او نشان خمار

جهان بدين صفت از خرمي مجلس شاه             دراو چنانکه در اثنا سال فصل بهار

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 15:47  توسط samaneh  |